تبليغاتX
بی تاب
دو سه خط دلتنگی از خسرو قاسمي

 

 

دير گاهي ست كه با خود سخن نگفته م

 گمانم تحملي نيست

در آینه ديدن  كسي را

كه با من غريبه است

وقتي تور اضطراب

صيد مي كند

واژ هايم را

ازجغرافياي درد

ديگرنتوانم نوشت از محال يك رويا

از قاصدك هاي پرپر

در آغوش سرد باد

از صبح جا مانده

پشت پنجره

از آدم هاي ماسيده

در لحظه هاي انتظار

از نعش سرد حافظه

در ضيافت كركس

ازحسرت يك فر ياد

با

لب هاي بسته

از نگاه به پشت سر

از شمار هیچ کس

از چشمان خيس

در طپش خيابان بي رفيق

از مانور زره

بر اندام آدمي

از هم آغوشي ابر با خورشيد

از تاريكي

از سكوت

دیگر نتوانم نوشت

نگاه کن

دستان من خالي ست

و نیز قلبم  ....

خسرو قاسمی

مرداد ۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

بچه که بودم مدام نگاهم به آسمان بود و  انتظار برای فرود بابا تاریخ و ننه جغرافیا و اميد به اينكه سرانجام روزي به جادوی بال های آن ها از زمین کنده خواهم شد همه رویای من  بود پرواز بر فراز آسمانی که می شد از بلندای آن همه جا را دید به دور دست ها سفر کرد و درتمام شادی های کودکانه شریک شد اما هرگز نه بابا تاریخ امد و نه ننه جغرافیا فكر مي كردم در تيررس نگاهشان نيستم يا شايد فراموش شده بودم گاهی خودم را چون تکه ابری می دیدم در برابر باد یا تکه کاغذی در اب  اسب های چوبی م همدمان همییشکی من بودند برای دقایقی رها شدن از بند سکون و ملال و کهنگی روزها هرچند در عرض و طولی تکراری و محدود ومن باز هم خوش باورانه انتظار می کشیدم ساعتها نگاه من با لبی تفتیده و حلقومی خشک به بضاعت و مروت آسمان بود وگمانم که روزی خواهد بارید زلال ترین شراب مهرش را در در جام خالی دلم که احساس ناب کودکی در آن موج میزد ان قدر تشنه بودم که محال بود دل برکنم از نوش ان متاع رویایی و این همه را تنها از ابی اسمان می طلبیدم و خورشید که از پهنای ان بر چهره تکیده و سینه بی قرارم نور می تابید روزها و هفته ها زنبیل رویا بر دوش مدام تن پوشی از آرزوها را بر سینه خیال نقش می زدم اما دریغ از دور تسلسلی که پایانی نداشت آرزو ها و رويا هاي وجود من قطعه قطعه در غارت زمان ازدست می رفت  من همیشه پیدا نشده گم می شدم و به دریا نرسیده اسیر دست کویر .پای اسب های چوبی م در ارابه زمان مي ماسید و چشمانشان را غباردیوارهای که اضلاع قفس من بودند مي پوشاند باید قد می کشیدم تا از فراسوی پنجره خیال كودكي به اجباردر يابم كه بال آدم ها نه در آسمان ؛در زمین است و اسیر گل و خاک.

*****************************************

اینک  اما بابا تاریخ و ننه جغرافیا يند كه در درونم حلول کرده ند

من روی ابرهام پریده م

این همان کوچه خاکیست که از آن عبور می کنم

و كودكي كه  آن پائین مانده  است

با نگاهي بر من

همه آبی آسمان در کاسه چشمانش موج می زند

هزار هزار ستاره از دل کوچکش به سویم پرواز می کند

می خواهم به سراغش روم ...اما

اما بال هایم ... بال هایم باز نمی شود

بغض رسوب کرده در گلویم می شکند

سمفونی آسمان می نوازد

دامن دامن می بارد بر دشت اندوه

این فرجام خوش انتظار نیست

چگونه تن از اين هواي سراسيمه دور كنم

سزاست مرغ خسته را

دوباره در قفس جا ن رها كنم

بال فقط برای پریدن نيست

برای فرود هم  بايد كه بالی مهيا كنم

خسرو قاسمي

9/9/87

بابا تاريخ و ننه جغرافيا نام يك برنامه  تخيلي راديويي بود كه بچه ها را به سفر هاي دور ميبرد تا با همه كس و همه چيز آشنا شوند*1

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

 

اين روزها خيلي نگران دوستاني هستم كه فشاري مضاعف ناخواسته آزارشان داده؛ روح لطيف شان را خراش مي دهد.

اين حقيقت در پست هاي كه مي نويسند هويداست كلماتي كه با جوهره درد  و در فضاي غم انگيز و نا اميدانه به تحرير در مي آيد به نظرم فاصله گرفتن از كساني كه دوستشان داريم حتي اگر دوستمان ندارند ساده نيست.

گاه لازم است براي فراموشي خطاي ديگران  اندك محبت هايشان را هم مرور كنيم هرچند فقط بخشيدن ديگران مهم نيست گاه بايد خود را ببخشيم و با جسم و جان خويش مهرباني كنيم

همه آدم هاي پيرامون ما كم و بيش داراي گرفتاري هاي هستندكمتر كسي  صد در صد اوضاع را بر وفق مراد خويش مي بيند هنر ما تعاملي سازنده با محيط اطرافمان است كه در حد توان حصار هاي مرئي و نامرئي ان را بشكنيم و انجا كه از قدرت مان خارج است را به درستي مديريت نمائيم

باور كنيم كه همه ما در قفسيم ... فقط اضلاع بيروني قفس هايمان است كه با هم متفاوت است آنچه زندگي ما را معنا و مفهوم مي بخشد حجم تلاش و تجاربي ست كه در مكاره بازار روزگار به نقد  جان مي خريم

نااميدي تير زهر آگيني است كه از پايمان مي اندازد تلاش كنيم اگر افتادن  سرنوشت مختوم ماست " چون ميوه درخت در اوج كمال فرو افتيم و نه چون برگي زرد در انتهاي زوال"

سخن كوتاه كنم ؛شريعتي تعبيري دلنشين دارد:

" سرمايه هر دلي  حرف هايست كه براي نگفتن دارد "

به گمانم اين تنها سرمايه ست كه متاع هيچ بازاري به خانه نمي آورد  ؛ گاه نان سفره هم مي برد .اما هرچه در گنجينه دل مي ماند بيشتر جلا مي گيرد و بهتر قوام مي يابد تا روزي ؛در خلوتي ؛ در پس پرده افتاده و شرم فرو ريخته ای  با ترنم اشكي دور از نگاه نامحرمان سر ريز شود آنجا چون حضرت حافظ بايد كه جامي طلبي ؛شايد آسوده شوي

سينه ما لامال درد است اي دريغا مرهمی

دل زتنهايي به جان آمد خدايا همدمي

چشم آسايش كه دارد از سپهر تيز رو

ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي

خسرو قاسمي ۱۶/۷/۸۷

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

با شمایم

پرچم داران حجره های سه نبش

خوش رقصان خوش آواز

باد های آبستن که دلار می زایند و جنون

از کدام سو می وزند

با شمایم

عالی جنابان کرسی های هرزگی

به جشن نشستگان مسخ شرافت

نشخوار کنندگان انبان مردگان

شما

که چنج می کنید طلای وجود را با مس یک دلار

اینک

ما ئیم که بر دوش می کشیم

مصیبت این قرن خسته را

آنسو تر

شما

در بستر عیش

آفیس خون و شراب

پستان قدرت به نیش می کشید

گهواره تان ارزانی تباهی باد

خوش رقصان خوش آواز

 

خسرو قاسمی ۱۰/۵/۸۷

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

برای کاکوی که نیامد....

چادر شب را آتش زدم

 

سوخت و سوخت تا

 

صبح هويدا شد

 

با جراحتی بر روی

 

و تاول هاي كه خونا به ی چركين داشت

 

خاكستر شب را به صورتش پاشيدم

 

مترسك باغچه بر من خنديد

 

و من از هجوم تكه پاره هاي غرورم

 

دوباره به آغوش  بغض پريدم

 

خسرو قاسمي 15/12/86

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

 

  گفتم نشان مصیبت از پنجره برداریم

 

شاید هوایی وزد

 

در بی تابی این لحظه های سربی

 

 چشمانمان را چه باید کرد

 

جا ماند ه در پنجره انتظار

 

دیرگاهی ست آسمان

 

سخت دل تنگ قاصدک ها شده است

 

خسرو قاسمی

بهمن۸۶

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

اگر نوشتن بهانه است برای ارضایی یک نیاز ؛ سکوت و خاموشی زبان و قلم هم مولود نیاز دیگریست که به جبر روزگار هزار ناگفته را در گنجینه پر رمز و راز درون ادمها محبوس می کند .

خوف نکنیم از این سکوت وهم انگیز و باور بداریم که اتشفشانی در پیش است

اتشفشانی که هزاران واژه ناگفته و فرو خورده را در مذابی سهمگین روانه لانه دزدان حقیر افتاب خواهد کرد

اگر باز شناسیم یاران را ؛ اگر نشان مصیبت از پنجره ها برداریم؛ عبث خواهد شد تلاش انان که خورشید را به اسارت تاریکی می خواهند

                               خسرو قاسمی

                                ۱۰/۸/۸۶                 

     

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

قیصر امین پور: 

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بال‌هاي استعاري
لحظه‌هاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگي‌هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين
سقف‌هاي سرد و سنگين، آسمان‌هاي اجاري

با نگاهي سرشکسته، چشم‌هايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي‌هاي خميده، ميزهاي صف کشيده
خنده‌هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري

عصر جدول‌هاي خالي، پارک‌هاي اين حوالي
پرسه‌هاي بي‌خيالي، نيمکت‌هاي خماري

رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم
شنبه‌هاي بي‌پناهي، جمعه‌هاي بي‌قراري

عاقبت پروندهام را با غبار آرزو ها

خاک خواهد بست روزی, باد خواهد برد باری

روی میز خالی من؛ صفحه باز حوادث

در ستون تسلیت ها؛ نامی از ما یادگاری

قیصر شعر ایران چراغ عمر در نسیم باد پاییزی خاموش کرد

 

 

تو را هرگز ندیدم

 اما

شنیدم صدای بالت را

در پرواز عشق

و داغ شرم نگاهتِ را

از ورای ان گونه ها 

که شیارهای باران بقض

جای جایش را می بوسید

خسرو قاسمی

                                                ۹/۸/۸۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

پایان رفتن همیشه رسیدن نیست

                اما

برای رسیدن رفتن آغاز است

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  | 

 

 

پر شده م از سکوت

لبریزم از تنهایی

سر ریزم از درد

احساس خفگی میکنم

 درون  لحظه هایی که مثل سرب سنگینند

با احساسی از غربت 

 میان انبوه ادمهایی که چونان سایه در حرکتند

با دستانی بسته و پایی خسته

بی ثمر می گریم

 بر عمری که رفت

بی انکه تصویری از حقیقت را در خیالم شکوفه زند

اتش به دل نهم

در مستی سکوت شب

 کوی به کوی

 اواره

سرگشته

در پی یافتن پر های شکسته خویشم

در قفس این دیار

 

خسرو قاسمی

                            

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط khosroghasemi  |